X
تبلیغات
رایتل
جمعه 29 آذر 1392
توسط: محسن

غیبت و تهمت.....

این برای افرادی هست که ب راحتی تهمت میزنن و آبروی کسی رو میبرند.....


زنی شایعه ای درباره همسایه اش را مدام تکرارکرد.

در عرض چند روز،همه محل داستان را فهمیدند.شخصی که

داستان در مورد او بود عمیقا آزرده و دلخور شد.

بعدا،زنی که آن شایعه راپخش کرده بود و غیبت نموده بود

متوجه شد که کاملا اشتباه می کرده.او خیلی ناراحت شد

و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه

می تواند بکند.

پیرخردمند گفت:((به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش

و سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز)).

زن اگر چه تعجب کرد،آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد مرد خردمندگفت:((اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز

ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور)).

زن،در همان مسیربه راه افتاد،اما با ناامیدی دریافت که باد

همه پرها را با خود برده .پس از ساعت ها جستجو،با تنها

سه پر در دست بازگشت.

خردمند پیر گفت:می بینی؟انداختن آنها آسان است اما

بازگرداندنشان غیر ممکن است.


به غیبت کنندگان بگوییدشما به

قول خود بی گناه ومعصومید آیا

به این نکته توجه دارید که غیبت

درحدخودگناهی بزرگ وغیر قابل

بخشایش است.

                      ((حضرت علی(ع)).


پی نوشت خادم الشهداء :

شایعه نیزچنین است پراکندنش  کاری ندارد،اما به محض

این که چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی کاملا آن را جبران کنی پس مواظب حرفاتون باشین.

این متن هم مخاطبان خاص زیادی داره که یه زمانی نون نمک باهم میخوردیم و الان دارن پشت سرم حرف میزنن........


التماس دعا دارم........


یا حق

چهارشنبه 27 آذر 1392
توسط: محسن

یا صاحب الزمان بیا اربعین آمد ...


 ای داغدار اصلی این روضه ها بیا                     صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا

تنها امید خلق جهان یابن فاطمه                       ای منتهای آرزوی اولیاء بیا

            بالا گرفته ایم برایت دو دست را                        ای مرد مستجاب قنوت و دعا بیا

فهمیده ایم با همه دنیا غریبه ای                      دیگر به جان مادرت ای آشنا بیا

از هیچکس به جز تو نداریم انتظار                      بر دستهای توست فقط چشم ما بیا

هفته به هفته می گذرد با خیال تو                     پس لا اقل به حرمت خون خدا بیا

بیش از هزار سال تو خون گریه کرده ای              ای خون جگر ز قامت زینب بیا

           عرض ارادت کم ما را قبول کن                           امسال هم محرم ما را قبول کن



( پست ثابت )
سه‌شنبه 26 آذر 1392
توسط: محسن

اتل متل توتوله .........

اتل متل توتوله ; کار حسن چه جوره ؟


مذاکرات پنهان ; سرهنگه یا حقوقدان ؟!


با غریبا میجوشه ; اراک رو می فروشه !


ایران کیلویی چنده ; ظریف داره میخنده !


گزارش صد روزه ; حسن شده رفوزه !


هاچین و واچین پاورچین ; "چرخه ی سوخت " رو برچین !


هاچین و واچین پاورچین ; "مسکن مهر" رو برچین !


هاچین و واچین پاورچین ; "یارانه ها " رو برچین !


هاچین و واچین پاورچین ; آژانس میره تو پارچین ! 


هاچین و واچین پاورچین ; سایت فوردو رو ورچین !





جمعه 22 آذر 1392
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور ( قسمت هفتم )

سلام بر دوستان عزیز......


چند مطلب دیگه اضافه کنم ب خاطره قبلی تا تکمیل بشه.....


تو شلمچه وقتی شهدا رو میاوردن برادر آرپی پی پیش سردار نوعی اقدم وایساده بود و اشک چشم میریخت ( الهی فدای چشات شم داااش ) اون لحظه پیش خودم فک کردم این ک حاجتشو گرفته ( زن داره ) این دیگه برا چی گریه میکنه!!!!!!


اینم یادم رفته بود اون شب حسن هم بود.....ولی اون آب پرتغل ک خوردیم خیلی چسبید !!!


از اونجا موندیم ک بچه ها قرار بود بعد خوردن نهار برن سمت اروند کنار......


ماهم طبق معمول باید منتظر میموندیم شام حاضر بشه بزنیم پشت ماشین ببریم سمت کاروان.....


شام سر وقت یعنی 5 آماده شد ماهم زدیم تو ماشین حرکت کردیم ب سمت اروند کنار.....


ی چیز برام تعحب آور بود چرا کسی زنگ نمیزنه ک شام چی شد پس؟


ایندفعه آدرس دادنم گل کرد ولی شانس آوردم درست از آب در اومد.....


رسیدیم تو پارکینک منطقه دیدیم فقط اتوبوس های ما هستند !!!! تعجب کردم هیچ کس هم ب بیسیم ج نمیداد احساس کردم ک جریانی هس.....


چند تا از بچه اومده بودن سمت اتوبوس ها ازشون پرسیدم چ خبر گفتن کاروان داره عزاداری میکنه.....


غذای راننده اتوبوس ها رو دادیم......


برادر چفیه قشنگ رفت ب سمت منطقه ببینه چ خبره.....


بعد نیم ساعت نوید زنگ زد ک بیاین سمت منطقه و اتوبوس هارو هم بیار.....


رفتم سمت منطقه دیدم یا الله چ خبره اینجا رو صورت یکی آب میزنن یکی از هوش رفته یکی هم تو این هاگیر واگیر اومده میگه شام چیه؟؟


رفتم جلو دیدم سید اباالفضل ایرانی داره راوی گری میکنه و ملت دارن خودشون رو میزنن و های های گریه میکنن.....


چون لیاقت نداشتم تا رسیدم دیدم داره دعا میکنه.....اینم از بد شانسی من بود نمیدونم چرا...........


بعد مراسم شروع کردم داد زدن ک مسئول اتوبوس ها بیان شام هارو بگیرن..... قبل شام دادن دیدم  حاجی داره سر چن نفر داد میزنه ، رفتم دیدم ک چن نفر گم شده بودن واس همین هم حاجی قاطی کرده بود.شام ک دادیم برادر فرمانده داشت اونای ک مسدوم شده بودن رو راهی آمبولانس میکرد ک ببرنشون بیمارستان ، دوتا خواهر بودن و دوتا برادر ، فرمانده ب حاجی ( سفید ) دستور داد با آمبولانس بره و اونجا هزینه ها رو داشته باشه.....حالا بماند ک چطوری رفت!!!!!!!!! 


تازه حرکت کرده بودیم یکی دیگه از برادران حالش خراب شد قرار شد با ماشین ما ببرنش دکتر آخه همه ماشین ها داشتن نعش کشی میکردن فقط ماشین ما آزاد بود.....


من پیاده شدم رفتم اتوبوس تا جا بشه اون بنده خدا رو ببرن....


گفتم خوب شد تو اتوبوس با بچه ها میگیم میخندیم از شانس من رفتم بالا دیدم اتوبوس خواهران هس.....ولی شانس آوردم برادر سایلنت تو اتوبوس بود و یکم باهاش حرفم زدم و از ناگفته های حرف زدیم.....


ماشین گازوئیل نداشت داشتیم میپیچیدیم سمت پمب بزنین ک از عقب گفتن خواهران یکیش حالش خرابه.....ماشین سواری هم نبود ببرنش دکتر برادر سایلنت زنگ زد ب کاوه اونم مریض کشی میکرد ب دکتر اونم گفت دارم میام....


بعد چند دقیقه کاوه اومد من پائین اتوبوس وایساده بودم ، کاوه گفت بیا باهم بریم (خوب شد رفتم حالا متوجه میشین چرا) ، سوار ماشین شدیم رفتیم سمت بیمارستان آبادان تازه رسیده بودیم ک کاوه گف برو از حسن پول بگیر بیار ، واقعا از حسن پول گرفتن هم خیلی سخته این بشر تا پول بده دهن آدم رو آسفالت میکنه بااا نمیدونم چرا این طرح و برنامه چی ها اینجوری هستن...با سرعت رفتم ازش گرفتم و برگشتم.....


جلو اورژانس نشسته بودم رو تخت بیمار و با حاجی تلفنی صحبت میکردم و منتظر خواهران بودیم.....


پلیس بیمارستان اومد گیر داد چرا اینجا نشستی منم متوجه نشدم چی میگه  بعد چند بار گفتم بهش گفتم برو دارم صحبت میکنم باز بیخیال نشد شروع کرد ب پرو بازی بهش گفتم عمو جون برو اعصابتو ندارم ، این دست بندشو در آورد ک ب من دست بند بزنه ، منم شروع کردم ب دس ب یغه شدن باهاش ک کاوه هم ب جمعمون اضافه شد شروع کردیم ب کتک کاری و فوش و فوش کشی من ناخونام بلند بود کشیدم ب صورتو گردنش اون چند تا مشت زد ب ما ، کاوه از ی درجش گرفته بود منم از ی درجه دیگش داشتیم میکندیم درجشو....ی بیمارستان هم داشتم ما رو جدا میکرد از هم....کاوه میگفت زنگ بزن دژبان سپاه بیاد منم همچنان دس ب یغه بودم و بزن بزن بود مارو ب زور داشتن میبردن تو اتاق پلیس ک ماهم نمیرفتیم ، من ی سیاستی دارم ک اول میزنم دهن طرف رو سرویس میکنم بعد با زبون خرش میکنم....


تو اون هاگیر واگیر یکی اومده میگه این پژو ماله کیه ، دعوا فروکش کرده بود رفتم ماشین رو جابجا کردم برگشتم دیدم باز کاوه داره میزنه اون رو منم رفتم چند تا بهش زدم.....بعد من رفتم تو اتاق پلیس و شروع کردم ب خر کردنش ک ما هم لباسیم ما داریم نون حضرت آقا رو میخوریم از اینجور حرفا و پاشدم اون درجه ی ک تا نیم ساعت پیش داشتم میکندمش بوس کردم .....طبق معمول این حرکت با زبون خر کردن جواب داد و همه چی ب خیرو خوشی داشت تموم میشد ک باز کاوه شروع کرد گفت زنگ بزن دژبان سپاه بیاد ک از کلانتری منطقه اومد بیمارستان و اون بنده خدا هم دید حق با ماس همه چی رو راست و ریس کرد و چون خواهران زنگ زده بودن ب برادر فرمانده اونم اول قرار بود  برادر آرپی چی رو بفرسته ، بعدش ب برادر چفیه قشنگ زنگ زده بود بیان ( اینارو بعدا فهمیدم ها ) دیدم حاجی و چفیه قشنگ و نوید ( راننده ) اومدن و خودشو جا زد جای فرمانده و گفت  بیشتر بچه هارو توجیه میکنم و از اینجور حرفا.....


کاوه با حاجی خواهران رو بردند سمت اتوبوس ها.....


ما هم حرکت کردیم ب سمت خرم آباد و کرمانشاه و و اراک ، قرار بود اراک صبونه بدیم....


تا ذرفول راننده پشت فرمون بود بعدشم من نشستم....تو راه نگه داشتم یکم خرت و پرت خریدم با میلچه.....


تو ماشین همه خواب بودن منم داشتم میلچه میزدم و آهنگ های انقلابی گوش میدادم تا خوابم نبره....


نماز صبح کرمانشاه خوندیم ک واقعا دیگه چشام باز نمیشد و شوفر خودش نشست پشت فرمان و خوابیدم تا اراک ما چون دیر حرکت کرده بودیم برادر سایلنت و حاجی زودتر رسیده بودن ب اراک قرار شد اونا نون بخرن....


نون رو خریدن و ماهم صبونه رو دادیم ب اتوبوس ها ک حالا بماند برادر چفیه قشنگ نون هاشو تو چفیه تمیزش گذاشته بود و داده بود ب یکی از اتوبوس ها ک اون اتوبوس ظاهرا قبلا دیده بودند چ کارای کرده با این چفیه ( حوله ، سفره ، عرق پاک کن و..... ) بخاطر همین اون نون هارو نخوردن .....


بعد صبونه حاجی گفت بیا با ماشین ما بریم قبول کردم ، من ، حاجی و برادر سایلنت باهم بودیم تا قم هم گفتیم و خندیدیم میلچه اولدوردوخ.......


خوب تا همینجا بسه فک کنم....


تا ی خاطره دیگه التماس دعا دارم شدید.....


یا حق.........



دوشنبه 18 آذر 1392
توسط: محسن

حجاب را، حجاب را، حجاب را

خونریزی شدید داشت


تو اتاق عمل، دکتر اشاره کرد که چادرم رو در بیارم تا راحتر مجروح رو جابجا کنم

گوشه چادرم رو گرفت و بریده بریده گفت:


"من دارم میرم تا تو چادرت رو در نیاوری"


چادرم تو مشتش بود که شهید شد ...



فرازهایی از وصیت نامه شهید حمید رستمی:

" به پهلوی شکسته فاطمه (س) قسمتان می دهم که حجاب را، حجاب را، حجاب را رعایت کنید."


قضاوت با خودتان !؟!


(پست ثابت)
جمعه 15 آذر 1392
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور ( قسمت ششم )

سلام بر هم کاروانیان و بازدید کنندگان عزیز از وبلاگ خادم الشهداء.....


ی مطلبی از قسمت پیش جا مونده بود اونم این بود ک اون شب محل اسکان برادران اردوگاه میثاق بود ک انصافا آدم حال میکنه اونجا جای دنجی هس....


چندتا وقایع از اون شب بگم بعد بریم ادامه خاطرات.....


اردوگاه خواهران از ما تقریبا 10 کیلومتر فاصله داشت و این کاره مارو سخت میکرد ، بعد دادن غذا ب برادران با برادر چفیه قشنگ و حاجی رفتیم برا شام دادن خواهران ک توراه با اینکه من باز کار نداشتم دقت کنین من مقصر نبودم ولی باز گم شدیم ولی بلاخره رسوندیم غذا رو....


وقت برگشتن هم سر گیر دادن الکی نگهبان بخاطر ورود ب اردوگاه کلی کل کل کردم باهاش ک آخر سر کم آورد اومدیم داخل ، اولین کاری ک کردم این بود ک رفتم ی سر پیش بچه ها ک میشناختمشون و یکم بذله گوی کردیم.....


بچه ها گفتن ک همون نگهبان ب سیگار کشیدن و قلیون کشیدن بچه ها گیر داده سریع خودمو رسوندم باز دعوا و کل کل شروع شد ک بخاطر همین جریان ننه کاروان رو داشتن می بردن ، ب بچه ها گفتم ک برین برادر فرمانده و برادر سایلنت ک ایشون هم مسئول ک.گ.ب کاروان بود رو صدا کنن حالا بماند ک برادر فرمانده با چه مشقتی از آغوش نیروهاش بیرون اومد و اومد پیش ما....این غضیه ب نفع ما تموم شد .....


اومدم برا خواب دیدم تو خوابگاه عوامل اجرائی همه هستن و خوابیدن جزء بچه های عوامل اجرائی!!! یکی ک هنوز نخوابیده بود فرستادمش رفت....حالا بماند ک چندتا از عوامل اون شب عملیات ولجدول داشتن!!!!!.......


طبق سین برنامه صب همراه بچه ها رفتیم شلمچه..آخ آخ چی بگم از شلمچه.....


رفتیم سمت مرز ایران عراق ک از بس شلوغ بود جا برا سوزن انداختن نبود......


آره اون روز قرار بود شهدای تازه تفحص شده رو بیارن از عراق....


واقعا نمیدونم چطوری توصیف کنم اون لحظه رو.....ولی مراسم در شاءن شهدا نبود ..... ن مداحی ن نظمی ن کار درست و حسابی واقعا جای تاسف بود .....انصافا اون برادر مداحمون نمیخوندن و این شهداء با سکوت بدرقه میشدند خیلی بهتر از این بود ک سسین آتا باشینا..... ولی ی دل سیر گریه کردم ( ریا نشه ) وقتی ک شهدا رو آوردن دقت کردین روضه ی باز  ک میخونن مو بر بندت سیخ میشه (البته اونای ک توکین بیری بیر میلیون هستن نمیدونن من چی میگم هااا!!!! ) من اون روز اینجوری بودم.....ازشون حاجتمو خواستم ک واقعا دمشون گرم بهم دادن خدا شکر....


بدستور فرمانده گرامی قرار شد نماز ظهر و عصر تو یادمان شلمچه ......


دقت کردین آدم بعد گریه دوست داره فقط بگه بخنده ؟! ( جهت آماده سازی بود ها....)


اول ورودی یادمان من بودم ، برادر کاوه کماندو و برادر سایلنت ، برادر چفیه قشنگ ، فیلم بردار کاروان و چن نفر دیگه .....


من با دیدن ویلچر سریع پامو گرفتم و لنگ زنان اومدم سمت ویلچر و نشستم روش و چفیه رو هم انداختم رو سرم بچه ها هم سریع من رو حرکت دادن بعد از 10 مین کاوه اومد گفت ک بلند شو من بشینم ، کاوه ک نشست سریع چفیمو انداختم سرش و اینم ادای جانبازو در آورد ( هی میگفت من شلمچنی ایستیرم ، من یادمانی ایستیرم ) همه هم نگاه میکردن و این مسئول فیلم برداری هم جو میداد جوری فیلم برداری میکرد ک شهید آوینی اونجوری مستند سازی نکرده بود تا حالا...


کاوه رو با ویلچر بردیم داخل حسینه شلمچه ک همه نگاه می کردند و میومدن ازش التماس دعا میکردند ( آخه هرکی میپرسید میگفتیم جانباز تفحص هس ) نماز اول رو خوندیم ، بین نماز حاج آقا اومد سخنرانی کنه من پاشدم رفتم بهش گفتم ک ی جانباز تفحص آوردیم بی زحمت چندتا امن یوجیب بخونین براش ک اون بنده خدا هم خوند همه تکرار کردند!!!!!.....


بعد نماز هم اومدیم همون مدلی برگشتیم سمت اوتوبوس ها ک وسط راه ی پسره اومد و ویلچر رو از دس من گرفت گفت بذا من حاج آقا رو تا دم اتوبوس ها ببرم!!!! واقعا عذاب وجدان گرفتم خودم....بنده خدا هم هی ب کاوه میگفت حاج آقا بنده رو دعا کنین تورو خدا.....دم اتوبوس ها شربت میدادن با اینکه صف بود ولی تا دیدن با ویلچر هستیم سریع برامون شربت آوردن و برا سلامتی کاوه صلوات فرستادن!!!!!بعد برا اینکه ضایع نشه بردمش پشت دیوار و یواشکی بلند شد رفت سمت اوتوبوس هااا....!!!!!!!


برادر چفیه قشنگ ک عوامل ( روباه مکار و گربه ننه ) رو فرستاده بود برا کاروان بستنی بگیرن ب من گفت ک دم ورودی شهر بستنی ها رو میدیم.....


طبق معمول ی نفر از برادران و چند نفر از خواهران گم شده بودن ( واقعا نمیدونم بعضی ها چطوری دارن درس میخونن و تا این سن تونستن زندگی کنن )


ماشین پشتیبانی حرکت کرد ، رفتیم ورودی شهر وایسادیم بعد دادن بستنی ب اوتوبوس ها ماشین فرمانده دیر تر از همه رسید .... نیمخواستم بگم ولی باید گفت این ناگفته هارو : روباه مکار ک ماشین فرمانده رو از دور دید فک کرد ک خودش هس فقط و شروع کرد ب ادا در آوردن وسط راه ک کلی خندیدیم ولی وقتی ماشین نزدیک ما شد فهمیدیم فرمانده خواهران و با اون بنده خدای ک گم شده بود هم تو ماشین فرمانده هستن!! هیچی دیگه بنده خدا روباه مکار تو افق محو شد ، سریع رفت نشست تو ماشین.....


اومدیم ب سمت اردوگاه آمهدی باکری ک قرار بود نهار رو اونجا بدیم و بچه ها از اونجا برن اروند کنار.....


بعد دادن نهار با هزار مکافات و غذا خوردن خودمون دیدم ک وضعیت بهداشتی خودم خوب نیس و سریع دوش گرفتم ولی وقتی اومدم سر کیفم دیدم ک لباس ندارم برا پوشیدن ، مجبور شدم پیراهن پسر دایمو بپوشم ک تنگم بود....


بعد دوش ک خواب می چسبید رفتم دراز کشیدم تو حسینه اردوگاه و خوابیدم ک بچه اون موقع تونستن از من عکس بگیرن اونم دستم رو صورتم بود ( آخه دوس ندارم زیاد عکس بگیرم تو اینجور جاها ) البته دس برادر امیر حسن درد نکنه ک بالا عکس من زده بود چراغا رو خاموش کن..... بچه پرو شیطونه میگه پاشم ی ماچش بکنم بعد بیام دوباره ادامه بدم خاطرمو....


بچه ها بعد خوردن نهار واستراحت کردن همگی حرکت کردن سمت اروند کنار ماهم منتظر شدیم شام آمده شه بعد گرفتن شام بریم پیوست بشیم ب کاروان....


دوستان عزیز با توجه ب این ک اروند کنار و بعد اون خودش ی قسمت جدا هس بخاطر همین خاتمه میدم خاطرمو با ذکر صلوات بر روح امام و شهدا......


تا خاطره ی دیگر التماس دعا دارم......


یا حق......

جمعه 8 آذر 1392
توسط: محسن

آغوش خدا

خدایا !

کسی غیر از تو با من نیست …

خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …

کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !

یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !

فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !

که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !

خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !

شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …

سه‌شنبه 5 آذر 1392
توسط: محسن

مدافع حرم خود باشیم.....



                                      خواهـــــرم؛


تو خود حـــرمــی.

                             بیا با چادرت،

                                                                 مدافع حــــــــرم باش...

                     و اما بـــــرادرم...


سه‌شنبه 5 آذر 1392
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور ( قسمت پنجم )

سلام دوستان عزیز....


صبح از خواب بیدار شدم و صبونه رو دم پادگان دادیم ب اتوبوس ها و رفتن اونا ب سمت شهدای هویزه.....


آشپزخونه گفت ک ساعت 10.30 غذا حاضره منم رفتم استراحت کردم بخاطر بعضی از مسائل.....


متاسفانه خواهران ک فیلم برسلی رو دیده بودن و داشتن تو خوابگاه هاشون تمرین میکردن دس ی پاشون اوشکونماخ کرده و خورده بود ب شیشه درب ورودی ک سر همین مارو ول نمیکردن تا از پادگان بزنیم بیرون..... ساعت 11 زدیم بیرون هرچی گاز میدادیم نمیرسیدیم ب بچه ها نمدونم چرا.....


برادر فرمانده هم گوشی هارو ب اسهال در آورده بود و هی پشت سر هم زنگ میزد ک کجائید.....


بلاخره کاروان رو راهی کرده بود از مقر شهدای هویزه بسمت طلائیه..... وسط راه رسیدم بهشون ک ملت ظاهرا از گرسنگی داشتن همدیگرو میخوردن........


از ماشین ک پیاده شدم دیدم برادر حمید آرپی چی هم اونجاس سریع بغلش کردم و بوس و ماچ و اینجور کارا......


غذا هارو پخش کردن بچه ها و کاروان ب دستور شخص شخیص خود فرمانده حرکت کردنن....


ماهم ب دلی آرام و قلبی مطمعن شروع کردیم ب غذا خوردن.......15 کیلومتر راه نیوفتاده بودیم ک برادر چفیه قشنگ ( نوید)

گف ک موبایلم نیس یاالله دا یاالله دوباره برگشتیم موبایلشو برداشت دهتر( دکتر)....


و اما بگم از طلائیه.....................................


مثل همیشه دم دمای نماز مغرب بود ک رسیدیم......


من وضو گرفتم و پا برهنه راهی مناطق شدم.....


بچه های کاروان ک دسته عزاداری راه انداخته بودن ولی من قاطی نشدم همیشه عادت دارم ی گوشه تنها بشینم و ب گناهام فک کنم و با شهیدا درد و دل کنم.... با حاج ابراهیم با آمهدی با آ حمید  و خیلی از شهدا ک شاید نشناسمشون ولی بهم آرامش میدادن......حاج کاظم هم ک مثل همیشه از طلا ناب طلائیه صحبت میکرد و بچه ها هم حال معنوی بهشون دس داده بود.......مخصوصا برادر سایلنت.....


حالم زیاد خوش نبود نماز رو خوندم و زود ما حرکت کردیم..... باز آدرس دادنم گل کرد گفتم بریم ک من میشنایم ( نمیدونم شما هم اینجوری شدی ی ن تا میگی کاری رو بلدم همه جمع میشن ک اون کار نشه باااا نمیدونم چراا....) ب جای رسیدیم ک ما بودیم و ی ماشین پشتیبانی دیگه.... یهو دیدیم پلیس جلومون رو گرفت اونم مرزبانی فهمیدیم یکم دیگه میریفتیم از مرز خارج شده بودیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بچه ک از ماشین عقبی پیاده شدن شروع کردن ب گفتن غلط کردیم نزنید... آخه پلیس ایییست داد اونم با اسلحه....راننده ماشین عقبی پیاده شده بود و دست و پاش میلرزید ، کلی سر ب سر پلیس گذاشتم اونم ترک از آب در اومد....گربه ننه و روباه مکار هم تو این هاگیر واگیر داشتن ادا در میاوردن....


 یکم بهشون رسیدیم و نوشابه دادیم تا مارو ب سمت جاده اصلی راهنمایی کردن....


راننده ک رسما ورمیشدی شلوارا......... کلی خندیدیم بهش بنده خدا ........


اومدیم اردوگاه شهید باکری و مکان رو تحویل گرفتیم..... شام رو دادیم ب ملت و یکم دوره هم با بچه ها صفا کردیم و خوابیدیم.......



دوشنبه 4 آذر 1392
توسط: محسن

مردانگی ...

    مردانگی آنجاست

    جایی که پسر بچه ای هنگام بازی برای اینکه دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد، نقش فروشنده را بازی کرد!



 

    چراغ قرمز فرصت کوتاهی ست تا در آینه ی ماشین خیره شوی به سپیدی موهایت

    “مرگ از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک تر است !”



 

    ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ !

    ﮐﭙﻲ ۱۰۰ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ نیس



 

    مواظب حرف هایتان باشید، حرفها گاهی از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند

    بعضی هایشان را در هیچ جای این کره ی خاکی نمیتوان چال کرد !



 

    الان که کلی حرف واسه گفتن داریم

    دیگه زنگ انشا نداریم . . . !