X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
جمعه 26 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت سوم )

سلام دوستان و همسنگران و هم فکران خودم......


اولا عذر خواهی میکنم از اینکه چند هفته نتونستم خاطراتم رو بنویسم...... اون دوستانی که نزدیک هستن علتش رو میدونن و کسانی که نمیدونن ازشون عذر خواهی میکنم و از همینجا براتون دعا میکنم......


خوب از اونجا مونیدم که قرار بود حاجی رو ساعت 3:30 برسونمش اندیمشک اما چون وضعیت جاده فکه به شوش زیاد خوب نیست و نشد سر موقع برسونمش.....


تو راه سرعت میرفتم جوری پیچا رو میپیچیدم که حاجی کم مونده بود دستگیره رو از جاش بکنه..... تو راه بهش گفتم که حمید سر کار گذاشته تورو و این قاطی کرد دوباره و کلی خندیدم و گقت چــــــوخ اسگیحسیز ( نامرد ) تو مسیر بودم که بابام زنگ زد که 26 اسفند تهران باش منم قرار نبود زود برگردم و قرار بود که سال تحویل رو هم جنوب کشور باشم ازش جویا شدم چرا گفت قرار هس 28 اسفند حرکت کنیم سمت کربلا !!!! واقعا کلی خوشحال شدم نمیدوستم چیکار کنم......ورودی شوش نگهداشتم و بغل خیابون دو رکعت نماز شکر خوندم...... ( انشاالله عمری باقی مونده باشه حتما خاطرات کربلا رو هم مینویسم ) 



ساعت ده دقیقه به چهار رسوندمش ترمینال اندیمشک ، سوار سواری شد تا بره اهواز از اهواز بره اصفهان از اونجا یزد ، حالا بماند که رفته اهواز از اونجا میره فرودگاه میبینه برا یزد نیست سوار هواپیما شیراز میشه میره شیراز از اونجا زمینی میره یزد ، اصلا هلاک سیستم این بچه هستم دااا دست خودم نیس ، اینجا لازم هست که بگم بیدنه سالم آدم دورو بریمزده یوخدی کی ، .........


اون رو راهی کردم رفت باز تنها شدم باز همدمم شد مداحی حسین سیب سرخی و علیمی و جواد مقدم و حاج منصور ، حسین طاری بخش مداح هیت خودمون ، چی بگم والا.......


رفتم سمت دو کوهه ، اونجا دیدم که محصولات فرهنگی رو دارن خالی میکنن و منم کمکشون کردم شاید اسم ما هم ثبت شه تو دفتر خادم الشهداء ها......


یه اخلاق بد یا خوب دارم این هس که دوست دارم با همه شوخی کنم و بگم بخندم ، البته درونم شکسته هس ها اونم بخاطر گناهای که کردم ، با این رفتار من همه فک میکنن خیلیا دورو برم هستن ولی نمیدونن که تنهام ......


با خادم ها شوخی کردم  و باهاشون دوست شدم .......


دلم گرفت تو دو کوهه ماشین رو آتیش کردم رفتم دزفول امام زاده سبز قباء تا نماز مغرب و عشاء رو اونجا بخونم....


بعد نماز زنگ زدم به حمید آرپیچی زن گفت تازه رسیدیم پادگان آ مــــهدی ، جویا شدم که امنیتش چطوری هس ( منظورم شام در چه حد هس ) گفت امنیت بصورت کامل و در حد بنز محیا هس میتونی بیای......


رفتم پادگان آ مـــهدی باکــــری ، دیدم حمید فرامرزی !!!! از خستگی دراز کشیده جلوی چادر بوفه ....... رفتم باهم یکم حرف زدیم و دیدم سیستم فرهنگی خیلی خوب هس و فلشم رو دادم تا چندتا کلیپ پخش کنن که همشون خون کف بالا آوردن ......( ببخشید نمیتونم بگم چه کلیپ های بودن ) .......


شام رو آوردن دیدم ای بابا کوفته تبریزی هست.....ظلم تو نفسی بود ...... وقتی به شکم رسیدم دیگه شده بود ساعت 11 گفتم بسه دیگه قبل اینکه حکومتو از دستم در بیارن تو دو کوهه ، پاشم برم ......


ساعت 11:15 رسیدم دوکوهه ، با اینکه بدجور خسته بودم نتوستم بخوابم.....پاشدم رفتم بیرون تا دوری تو محوطه بزنم.....


گفتم دو کوهه به دلم نمیشنه نمیدونم چرا.... ولی رفتم تو حسینیش دو رکعت نماز برای حاج ابراهیم همت خوندم ......


اومدم بیرون شنیده بودم که سمت غرب پادگان جای هس بنام محل تخریب.....رفتم دم نگهبانیش اجازه نداد که برم سمت یادمان گفت خواهران هس نمیشه منم نشستم و شروع کردم با نگهبان حرف زدن و چندتا مشکل داشت با بچه استقراری دانشجوئی که به اونا گوش کردم......


گفته بود نیم ساعت دیگه میشه رفت.....شروع کردم به حرکت سمت اونجا ..... فک نمیکردم اینهمه دور باشه مگرنه عمرا پیاده میومدم......لامصب با دمپایی بودم این بدتر اذیتم میکرد نزدیک به 4 کیلومتر واقعی راه رفتم .....


خیلی جالب بود تو مسیر اصلا نوری نبود فقط نور ماه بود که یکم روشن میکرد جاده رو کسی تو مسیر نبود جز خودم و خدا....


چندتا میلچه زدم..... چندتا سگ اومدن نزدیکم و من رو همراهی کردن!!!!!! برا خودم هم جالب بود که اصلا باهام کاری نداشتن و فقط پشت سرم اومدن...... تقریبا 1 کیلومتر مونده به محل یادمان تخریب دو طرف جاده خاکی پرده ویدیو پرژکتور گذاشته بودن......که اونا هم خاموش بودن.....نزدیک یادمان که شدم دیگه سگا نیومدن باهام......ورودیش حس خاصی داشت..... رفتم سمت حسینیه نیمه کاره که صدا از اونجا میومد......رفتم بیرون دم در حسنیه نشستم یه سرداری بود داشت از خاطرات اونجا تعریف میکرد هر کاری کردم به دلم ننشست مدل حرف زدنش ولی مداح که شروع کرد به روضه خانوم فاطمه (س) گفتن دیگه اشکام مجال نگاه کردن نمیداد بهم ......مداحی که تموم شد دوباره همون سردار گفت که خوهران اول برن سر قبر ها بعد برادران.... ظاهرا زمون جنگ و بعد جنگ چند تا از بسیجی ها میومدن اونجا و قبر میکندن و داخل قبر نماز میخوندن یا دراز میکشیدن و زمان مرگ رو که درون قبر هستن رو مجسم میکردن....نشستم تو حسینه تا خلوت بشه ، برا خودم هم جالب بود ، نیم ساعت منتظر شدم.رفتم سمت قبر ها ، 6 تا قبر بود ، تو یکی یه پسر دراز کشیده بود ، تو یکی یه پسر دیگه نماز میخوند ، تو یکی یه پسر دیگه دراز کشیده بود و ازش عکس یادگاری میگرفتن ( بچه قرطی بود از اونا که همه رو مسخره میکنن ) ، یک قبر خالی بود رفتم توش دراز کشیدم ، نه حس خوب داشتم نه حس بد حالت سر درگمی داشتم....شروع کردم به نماز خوندن بعد نیم ساعت کسی اونجا نبود دوباره شروع کردم که تنهای در دل شب زیر نور مهتاب پیاده راه رفتن.....ساعت دو یا سه بود رسیدم محل استحراتمون.....از صب ساعت 4:30 سرپا بودم با اون همه رانندگی و کار و پیاده روی ، فقط فهمیدم که خوابیدم همین........


در خاطرات بعدی خواهید خوند :   


سفر دوباره به فکه..... رفتن به دهلاویه و بیمارستان صحرائی و شهدا هویزه......


دوستان ببخشید زیاد شد......حلال کنین......


تا خاطره بعدی شمارو به خدا می سپارم.....


رفقا دعا کنین برام تا مرگم با شهات باشه......


التماس دعا....                     


یا حق                            

سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

ما میــــــــــــــتوانیـــــــــــــــم........

سلام دوستان عزیز......


از پری روز دارم افتخار میکنم به جوان های این خاک که بر کلمه ما میتوانیم جامعه عمل پوشندن......


تولید RQ_170 ایرانی ، موشک رادار زن هرمز که حساس هس به اشعه های رادار و خودش هدف رو شناسایی میکنه و رادار سوم خرداد و خیلی دستاورد های دیگه که رسانه ی نشد.....



رهبر انقلاب اسلامی بعد از بازدید از نمایشگاه دستاوردهای نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سخنانی در جمع فرماندهان عالی سپاه و ارتش و تعدادی از فرماندهان و متخصصان و کارشناسان نیروی هوافضای سپاه، بازدید از این نمایشگاه را بسیار شیرین و فراموش نشدنی خواندند و تاکید کردند: مهمترین درس این نمایشگاه، اثبات استعداد و توانایی ملت ایران برای ورود به میدان های دشوار و میدان هایی است که دشمن قصد ممنوع الورود کردن آنها را دارد.


 سردارحاجی زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه گفت: با اشاره به اینکه نمی‌توانیم همه توانمندی‌هایمان را رسانه‌ای کنیم، گفت: ما امانتدار مردم هستیم و تنها بخشی از دستاوردهای سپاه در روز گذشته پخش شد.


فرمانده نیروی هوافضای سپاه گفت: وقتی موشک خلیج فارس در سال 90 انجام شد و خدمت آقا گفتیم دقت آن به 30 تا 35 رسیده، ایشان فرمودند کار خوبیست ولی این دقت را برسانید به 10 تا 15 متر. گفتیم چشم و ظرف 6 ماه کار انجام شد. ما باید باور کنیم که می توانیم.


سردار حاجی‌زاده با اشاره به رادارهای نمایش داده شده در روز گذشته اظهار داشت: نمونه رادارهایی که مشاهده شد را ما فقط دیده بودیم و خارجی‌ها آن را به ما ندادند و ما فقط یک تصویر و بازدید داشتیم اما به کمک متخصصان‌مان توانستیم آنها را تولید و عملیاتی کنیم.




پ.ن خادم الشهداء :


مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتوانیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


حضرت ماه تو فقط با ما خوش باش و لبخندت بخاطر ما باشد ( تیکه کلامم : ما دنبال لبخند آقایم )........


آقای روحانی یکم به داشمند های خودمون میدان بدهی لازم نیس گردنتو کج کنی جلو کد خدا ( به قول خودش که آمریکا رو کد خدا میدونه ) .................


آقای روحانی دیدی باز این سرهنگ ها بهتر از تو حقوقدان عمل کردن و رضایت حضرت آقا رو جلب کردن........




رفقا برایم دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه.........


التماس دعا.......                     


یا حق                             



جمعه 12 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

گمشده های این زمانه.....

آقا سلام ، ببخشید ! مرکز توانبخشی جانبازان کجاست؟


مرد :همین جا که فلج ها و روانی ها رو نگه میدارن؟انتهای همین کوچه است.....!


شوکه شدم وقتی شنیدم.....


داخل که می روی قسمت اعصاب و روان ، احساس می کنی هنوز ابر آتش تیر و گلوله روی سرت است...هنوز هرسه ثانیه یکی از روی تخت خیز می پرد....


هنوز یکی را میبینی با لباس لجنی دارد سینه خیز روی زمین می رود تا مین ها را خنثی کند....


آقا اسماعیل تلفن آسایشگاه را سفت چسبیده بود و فریاد می زد پس نیروها کجا هستن؟؟؟

بچه ها قیچی شدند....


آقا محمد را می بینم که دارد دمپایی سفید بچه ها را واکس سیاه میزند...

انگار زمان جنگ کفاش جبهه بوده.....


وارد سالن آسایشگاه که می شوی یکی دوان دوان سمتت می آید و حال امام خمینی (ره) را ازت می پرسد...می گوید سلامش رابه امام برسانم بگویم بچه ها ایستاده اند......


اینجا هنوز بوی کربلای پنج می یاد.....


باگریه خارج می شوم از آسایشگاه و به هیاهوی شهر باز می گردم....


یکی جلوی درب آسایشگاه تیکه می اندازد که آقا سهمیه بنزین ات را گرفتی؟؟؟...



پ.ن خادم الشهداء :


سعی کنین حتما آسایشگاه جانبازان سری بزنین خالی از لطف نیست.....


عذر میخوام از دوستان عزیزم که نشد این هفته خاطرات راهیان را به روز کنم شرمندم ......



رفقا دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه.........


التماس دعا.....                  


یا حق                         


پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت دوم )

بسم رب الحسین (ع)


سلام علیکم دوستان عزیز......


اولا تشکر میکنم از کسانی که سر زدن ، نظر عمومی و خصوصی گذاشتن از همینجا ازتون التماس دعا دارم......


خوب از اونجای موندیم که رسیدم خرم آباد .....، ساعت دوازده بود خوابیدم زنگ هشدار موبایلم رو برا ساعت 5 تنظیم کرده بودم که نماز صب بخونم و حرکت کنم ، یهو چشامو باز کردم فک کردم ساعت 5 هس پاشدم رفتم وضو گرفتم اومدم نماز خودم و لباس عوض کردم که بزنم بیرون ، یه لحظه موبایلمو نگاه کردم دیدم تازه ساعت چهار هس!!!!!هیچی اگه بابام اونجا بود میگفت گویدوخوم خرجی باتریمیسان ( هرچی سرمایه گذاری کردم روت حدر رفته ).....هر کاری کردم خوابم نبرد ساعت 5:20 دقیقه اذان داد نماز خوندم و رفتم سوئیت و تحویل دادم ب نگهبان اونجا ، زدم بیرون....رفتم یه گوشه یه املت مشتی زدم و ساعت 6:30 از خرم آباد زدم بیرون به سمت اندیمشک.......ساعت 8 رسیدم دو کوهه......یکی از ستاد های دانشجوئی اونجا بود ، نمیدونم چرا هرکاری میکنم دوکوهه بهم حال نمیده ( آخه بچه های تهران خیلی بهش جو دادن ولی بچه های تبریز پادگان شهید باکری دزفول رو چیکار کردن ؟!!! ) رفتم خودمو به مسئول ستاد معرفی کردم و از مشکلات پرسیدم ، سرپایی باهام یه جلسه گذاشتیم و من چون به حاجی نعشکش قول داده بود باید میرفتم دزفول ، اونجا رو ساعت 9 ترک کردم ، رسیدم دم ورودی پادگان شهید باکری و بعد هماهنگی رفتم داخل پادگان تا وارد شدم همه خاطرات سال 91 اومد جلو چشم (ای روزگار _اینجاس که شاعر میگه : روزگار اما با ما وفا نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت ، پیش پای ما سنگی گذاشت بی گمان از عشق ما پروا نداشت .... ) به حاجی نعشکش زنگ زدم که کوجای گفت لنگارو هوا کردم خوابیدم ، رفتم دم گردان نشون و با چشای باد کرده و بصورت کاملا خسته اومد استقبال یک لحظه یاد شهید همت افتادم......


بعد کف احوال کردن جویای حمید آرپی چی زن شدم که لقبش داشت بر میگشت به حمید فرامرزی !!!!!! ( دوستان در جریان هستن من چی میگم )  گفت رفته آشپرخانا ، زنگ زدم گفت دارم میام.....رسید و کف احوال کردیم شدید و شروع کردیم به ایپ بالاماخ ( سرکار گذاشتن ) به خادم ها ......آقای سلطان زاده مسئول اردوگاه بود و حمید داداش جانشینش ، مسئولیتم بهم اجازه داد که چندتا سوال از سلطان زاده بپرسم که ایشون همکاری کردن......


چون حاجی قرار بود اونروز یعنی مورخه 92/12/18 حرکت کنه سمت یزد برای انجام کاری ، منم بهش قول داده بودم ک ببرمش شلمچه ولی چون تو پادگان کار طول کشید و حمید گفت که خواهران خادم رو میخواد با منی بوس ببره فکه....حمید گفت که بیاین باهم بریم و حاجی اوکی داد که بریم با اینا.....حمید سوار منی بوس شد ، حاجی هم سوار ماشین من شدیم ..... چون حاجی مسئول خوابگاه ها و امین اموال بود همه وسایل ها تحویلش.....از پادگان اومدیم بیرون که حمید مینی بوس رو نگه داشت اومد سوار ماشین ما شد تازه حرکت کرده بودیم که حاجی گفت ای وااااااای کلیدای آسایشگاه ها موند دس من.....مجبور شدیم حاجی رو بفرستیم تو مینی بوس تا اونا راه رو ادامه بدن و ما هم برگردیم پادگان کلید هارو تحویل بدیم.....


اومدیم تو خروجی دزفول به اینا رسیدیم .....کم مونده بود برسیم شوش که به حمید پیشنهاد دادم برا نفراتی که تو منی بوس هستن خوراکی بگیریم ، حمیدم قبول کرد و ما از منی بوس جدا شدیم سریعتر رفتیم تا وسایل بخریم......


خروجی شوش ب سمت فکه چندتا دکه و سوپری بود ، به تعداد بستنی و دلستر گرفتم ، به حاجی زنگ زدیم که کجای گفت شوش رو دارم به سمت فکه میرم ، به حمید گفتم حتما حواسمون نبود اومده رد شده....گازشو گرفتم رسیدم فتح المبین ولی خبری از مینی بوس نبود !!!!! گفتم حتما اشتباه رفته......بعد 20 دقیقه چرخیدن حاجی با مینی بوس جاده رو پیدا کرد و اومد پیوست ما شد...وسایلارو که دادم حاجی اومد نشست تو ماشین ما.....حمید گفت که بیا یکم بهش ایپ بالیاخ ( سرکار گذاشتن ) ، حمید شروع کرد به گفتن : ای خاک بر سرت کنن الان 5 ساله ادعا داری که پیش رو کاروان ها میای و مسئول هماهنگی کاروان هستی این بود ادعاهات ( حاجی هم عصبی شده بود و میلچه میزد تو بدن ) آخر سر حمید گفت خاک تو سرت کنن الان 5ساله با ماشین سواری چراغ گردون دار ، لباس نظامی و پوتین گیت کرده و ادعای فراوانت داری کاروان میاری اونوقت خانوم من که همیشه تو اتوبوس بوده اونم با چادر نه مثل تو لباس پلنگی و بی سیم به دست بهتر از تو راه  بلده و به من زنگ زده که حاجی داره راه رو اشتباه میره.....تا این رو گفت حاجی قاطی کرد و از پشت زد پس کله حمید ( من دیگه مرده بود از خنده ) این بحثا ادامه داشت تا رسیدیم فکه ......چون عجله داشتیم من و حاجی سریع رفتیم داخل یادمان فکه و پابرهنه شدیم ( این حرکت ریا نیست اونجا جوری هست که وظیفته پا برهنه باشی...) رفتیم به محل شهادت شهید آوینی ( فلانی آمادیم نبودید وعده ما بهشت سید مرتضی آوینی ) اونجا نماز ظهر عصر رو خوندیم و من چون حالم زیاد خوش نبود شروع کردم درد و دل با شهدا ( دیدین بعضی وقتا ادم بعضی چیزا رو باور نداره ، من اون لحظه اونجوری بودم )  تو سجدم بعد گریه خطاب به شهدا گفتم که یه سفر کربلا نصیب من بکنین......اومدیم از یادمان بیرون و از حمید خدافظی کردیم چون حاجی ساعت 3:30 میرسوندمش ترمینال اندیمشک ، ساعت 3 زدیم بیرون.......


خوب دوستان تا اینجا فک کنم کافیه .....ببخشید که اینهمه طولانی شد......



رفقا بنده رو دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه......


التماس دعا.......                   


یا حق